این پست آخریه که دارم مینویسم
نه به این معنا که برای همیشه میرم
سال گذشته که اینجا رو از عزیزترینم هدیه گرفتم قول دادم که توش تمرین فارسی نوشتن کنم و قرارمون شد یک سال بنویسم ، که نوشتم هر چند نیاز به تصحیح مُری بود ولی انجام دادم و به گفتۀ خودش پیشرفت خوبی کردم . مصداق : تمرین توانگر کند مرد را .... مثل همیشه ممنونتم عزیزترینم !
میدونم که دلت میخاد ادامه بدم ولی بهت گفتم به چه دلایلی فعلن وقتش رو ندارم - میدونی که برمیگردم - دنیا رو چه دیدی عــزیـــزم !!!
چون یاد گرفتم و قول داده بودم جواب ابلهان خاموشیست رو رعایت کنم تا حالا روی دلم نگه داشتم برا همین هم کمی اصافه وزن گرفتم ولی تو این پست آخر میخوام چند جمله ای هم به اراجیف این آغـا بهنام , پیام , ساشا , ..... که خدا میدونه این دروغگوی فحاش چند تا اسم و نقاب داره اختصاص بدم که مری ؛ بنظرم مناسبترین اسم رو که با فرهنگ خانوادگیش هم همگونی داره براش انتخاب کرده
جاعل السلطنۀ فحاشباشی
سی و چند کامنت در پاسخ به حقیقت هایی که مری درجوابیۀ یکی از پست هاش براش نوشته بود مری رو به فحاشی متهم کرد که البته از ترسش و توجیه این عملش کامنت ها رو به اسم احترام به دوستانش پاک کرده که بندۀ خدا با اینکه میدونه مری ازهر نوشته اش کپی برمیداره با توهم زدگی خنده داری مری روفحاش خطاب کرده ، کوتاهترین جواب همون جواب ابلهان خاموشیست

تو دنیای سایبری هم با امثال این میکروب بالایی آشنا شدم
و هم با تعدادی آدم حسابی
که میشه ازشون چیزی یاد گرفت ، هم دخترهایی که میتونم آجی 
صداشون کنم و پسرهایی که بهشون داداش میگم
مطمئنن به همتون سر میزنم و دوستتون دارم چون اعتقاد ندارم :آنکه ازدیده رود*از دل برود ی سال هم خودت بنویس مری باز بهم پسش بده
باشه ؟
همــگیتون رو بخــــدای مهـــربـــون میســــپارم



نظرات ()سلام عزیزترینم و سلام به همۀ دوستای خوبم
کـریـسمـس بــرهمـه مبــارک بــــاد
و امیدوارم که سال پیش رو
برای همه سال خوب و پربرکتی باشه .
اینم یکی دیگه از قصه های شهر هـِرت بخونید و نظزتون رو بگید .
« روند عقب ماندگی و سیرقهقرایی ما ازآن زمان آعازشد که ما زحمت فکرکردن را بدیگران وانهادیم وخود بمصرف نتایج فکری دیگران عادت کردیم . یک ملت غیرفکور،حقیرو ذلیل است و یک قوم حقیر،غم های حقیر،نزاعهای حقیر و ... دارند . اگر مردمی بزرگان و متفکران خود را نشناسند باید منتظر هلاک شدن باشند » مری
هردمبیل شاه - حاکم شهرهِرت - برای رفع نگرانی خود و اطمینان ازعدم شورش مردم راه کارهایی را بررسی واجرا کرده است . ببینیم بهترین راهکار عقیم کردن فکر مردم وسترون شدن دشت اندیشه و باور ملت چیست ؟
مغز مردم را بگیرید تا نیندیشند _ازآغاز حکومت مشعشع ومقتدرانۀ اعلیحضرت قدرقدرت وقوی شوکت(هردمبیل)سالها میگذشت و او باخیال راحت برتمامی شهرهِرت فرمانفرمایی میکرد.گزارش های متواترگزارشگران وعوامل امنیتی حاکم ازآن بود که :سلطان به سلامت باشد،اوضاع امن است ورعیت به دعاگویی قبلۀ عالم مشغول می باشد .اماگاهی که قبلۀ عالم پُرخوری میفرمودخوابهای مبهم آسایش ایشان راآشفته میکرد.خوابهاحاکی ازخشم ،نارضایتی،شورش وقیام ملت بود. برای چاره اندیشی دربارۀ این توهمات روزی همۀ صاحب نظران ، درباریان ، مشاوران و عوامل خود را به حضور در دربار فراخواند و کوشید تا با مدیریت مشارکتی گرۀ کور این مشکل رابگشاید .اعلیحضرت هردمبیل پس ازمراسم دست بوسی توسط درباریان شروع به افاضه فرمودند که : خوشحالیم که اوضاع کاملاً امن است و بر اثر پیشرفتهای شهرهِرت ورفاه بی نظیر مردم درظل توجهات جناب مــا و درسایۀ الطاف رعیت پرور مـا ، نزدیک است چشم دشمنان ما کور شده ، از حدقه درآید . اقدامات اعجاز آفرین ما جهانیان رابه اعجاب واداشته است.اماگاهی خوابهایی پریشان مارانگران میکند . ما نگرانیم که نکند،این ملت قدرمــا ندانند و براثر تحریک عوامل بیگانه و دشمنان سربه شورش بردارند و امنیت و آسایش ما را مخدوش سازند . لذا شما را امروز فراخواندم تاچاره ای بیندیشید و باتدابیر پیشگیرانۀ خودخیال مرا راحت کنید . باید راهکارهایی پیشنهاد واجرا کنید که خاطر خطیرما ازهرجهت راحت شود وبتوانیم بارهم رویاهای شیرین ببینیم.سیاستهای راهبردی شما باید به گونه ای باشد که غیر از بیداری ، در رویاهای شیرین هم ببینیم که مردم برای دست بوسی ماصف کشیده اند !درباریان ، اطرافیان و مشاوران هریک تعظیمی کردند وپس ازیک نطق غرّا دربارۀ مدح وثنای سلطان ،راه کارها و پیشنهاد های زیر را مطرح ساختند . اولی گفت : اگر قبلۀ عالم اجازه فرمایندچشم همۀ مردم را درآوریم ، تانتوانند دیگرجسارت به خرج دهند وعلیه اعلیحضرت بشورند . این شیوه پیش از سلطنت ابد مدت قبلۀ عالم نیز مرسوم بوده است. آقا محمدخان قاجار دستورداد تاهزاران نفررا کورکنند . شاه عباس کبیر علاوه برکشتن صفی میرزا فرزندبزرگ خود - پدر - دوبرادر و دوفرزنددیگرش رانابینا ساخت . دومی گفت: اگر اعلیحضرت اذن دهنددست های مردم راقطع کنیم،تانتوانند احیاناً اسلحه بدست بگیرند وشورش کنند. سومی گفت: اگر سلطان صلاح بدانند پاهای مردم را ببریم ، تابدانند علیه سلطنت عدالت گستر ورعیت پرور قبلۀ عالم بپاخیزند . چهارمی گفت: اگر خاطرخطیر منجی عالم وفخر همۀ امم تمایل ابرازفرمایندهمۀشورشیان و ناراضیان را ازدم تیغ می گذرانیم تا ذره ای غبار غم و نگرانی برسیمای تابناک اعلیحضرت ننشیند،سرورم مستحضرندکه اینرویه بارها درتاریخ تجربه شده ودرنتیجه آن قطعیت داردمثلاً شاه اسماعیل صفوی درسال 916 ق پس ازفتح قلعۀ مرو،بیش از10 هزار تن از ازبکان را به قتل ساند . سلطان سلیم اول پادشاه عثمانی40 هزارتن ازشیعیان آن نواحی را از 7 ساله تا 70 ساله را قتل عام کرد . شاه عباس درسال 1024 ق به گرجستان درآمد و در ظرف 20 روزقریب 70 هزارتن ازمردم راقتل عام کردقتل عام مغولان و تاتارها ودیگرجهان گشایان معروف و مشهور را هم اعلیحضرت میدانند . پنجمی که ظاهراً باخشونت وشیوه های خشن وخونریزی میانه ای نداشت گفت:اگر سروز و پیشوای بزرگ ما صلاح بدانند ما میتوانیم با افزایش مالیات ها و باجها وخراجها وگران کردن ارزاق و نیازمندی های مردم آمان را بیچاره ، محتاج و درمانده کنیم تا توان وقدرت وقیام وشورش را از دست بدهند. راستی یادم رفت که یادآوری کنم که اعلیحضرت هردمبیل شاه علاوه بر مشاوران داخلی یک مشاور عالی خارجی از شهر « سیلگنا»آورده بود،که وجود او را از همه مخفی نگاه داشته بود ومحرمانه بااو مشورت میکرد ومعمولاً حرف آخررااو میزد.اعلیحضرت هردمبیل همانطورکه نظریات وپیشنهادهای مشاوران چاپلوس خود را میشنید ، زیر چشمی مشاور عالی خود را که بالباس مبدل درمیان درباریان ایستاده بود،نگاه میکرد وازخطوط چهرۀ درهم او فهمیدکه هیچیک ازپیشنهادهارا نپسندیده است .لذا درپایان مجلس مشورتی ونشست مشارکتی با روی درهم کشیدن عدم رضایت خود رااز راهکارهای آنان اعلام کرد. سلطان،مشاوران رامرخص فرمود تاباز هم بررسی کنند و راه حل های بهتری ارائه نمایند . پس از رفتن مشاوران و درباریان ، مشاور عالی و ویژه را فراخواند و علت رد پیشنهادهای ارائه شده و راه حل نهایی راجویا شد . مشاور ویژه گفت: همۀ راه کاره خوب و کار گشاست ، اما مُسکن موقتی است . ضمناًزمان این شیوه هاهم گذشته و در مقطع زمانی فعلی این راه کارها جواب نمی دهند . سلطان پرسید : پس چه کنیم ؟ مشاور عالی گفت : بنطر من بهترین کار وژرف ترین راهکار این است که « مغز مردم را بگیرید تانیاندیشند».هردمبیل شاه پرسید:چگونه مغر مردم را درآوریم که زنده بمانند ، اما نتوانند بیندیشند ؟ مشاور با لبخندی پاسخ داد : نیاز به درآوردن مغزمردم از کاسۀ سرشان نداریم !کافیست که اجازۀ فکرکردن واندیشیدن به آنان ندهیم وبرای نهادینه کردن این روش بایدمردم عادت کنند بدون اظهارنظر واندیشه،ازهمه فرمانها و رهنمودهای اعلیحضرت کاملاً تبعیت و طاعت نمایند و هیچ کس اجازۀ نقدوسوال واعتراض و استدلال نداشته باشد . البته هیچ صاحب نظر دیگری هم درهیچ نقطۀ شهر هِرت هیچ اظهار نظری متفاوت با نظر اعلیحضرت مطرح نکند ، مبادا مردم مجبور شوند برای مقایسۀ نظرات مختلف فکر کنند .
این راه حل توسط همه پذیرفته شد و سالهای سال با موفقیت اجرا شد ، تا اینکه . . . .
سـبــــز بـاشـیـــد و پـایـــدار
☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆
نظرات ()مهـــاجــــران
▄▀▄▀░◄☻▄▀▄▀░◄☻▄▀▄▀░◄☻▄▀▄▀ ◄☻▄▀▄▀░◄☻▄▀▄▀░◄☻
چه نارواست که ما را مهاجران نام نهاده اند
زیرا این به معنی ترک دیار گفتگان است
اما ما به طیب خاطر جلای وطن نکرده ایم تا وطن دیگری اختیار کنیم
نیز به سرزمینی نیامده ایم که همیشه ماندگار شویم
بلکه گریختگانیم - متواریانیم - خانه سوختگانیم
و این وطن (کشور) که ما را بخود راه داده وطن ما نیست ، تبعیدگاه ماست
نگران هرچه نزدیکتر به مرزهای میهن نشسته ایم در انتظار روز بازگشت
و گوش بزنگ هرتغییر کوچک در آنسوی مرز را زیرنظر داریم
بی آنکه چیزی را فراموش کنیم و یا از خواسته ای بگذریم
یا از آنچه رخ داده چیزی ببخشائیم
هرگز سکوت ساعتها فریبمان نمیدهد
ما خود نامه هایی هستیم که اسرار تبهکاریها را به این سوی مرز آورده ایم
هریک از ما پای افزاری درمیان مردم ظاهر میشود
و ننگی را آشکار میکند که امروز وطن ما را آلوده کرده است
اما هیچیک از ما اینجا نخواهد ماند
آخرین سخن هنوز ناگفته مانده است
☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★☆★
برتولدبرشت
نظرات ()
سلام بتو عزیزترینم و همۀ دوستای گلم اینبار میخوام یه خاطرۀ شیرین همراه با یه داستان از شهر هـِرت براتون بنویسم .
پائیز یود و سرما هم داشت شزوع میشد از ایران مهمون داشتیم مهمونی عزیزی که این عزیزترینم خیلی دوسش داشت و داره وارد خونه که شدم یراست رفتم بالا وارد اطاق مُری که شدم اولین چیزی که قسمت حافظۀ کوتاهم ثبتش کرد بوی تند سیگاری بود که به مشام میرسید عمو بزرگه نشسته بود رو مبل و چندتا کتاب دور وبرش و چند تا هم جلوش و کتاب ..... تو دستش باز بود . به محض ورودم رفتم طرفش و گفتم :
" سلام عمو جون " حالتون امروز بهتره ؟ "سلام مـُری"
با تبسم نگاهش رو از روی کتاب کوتاه دزدید و به قد و بالام نظر انداخت و جواب داد علیک سلام وِل وِلۀ عزیزم
این لقب رو مُـری ده دوازده ساله که بودم بخاطر زیاد حرف زدنم روم گذاشته بود
همونطور که خم شده بودم صورتش رو ماچ کنم در گوشم شروع کرد این شعر رو زمزمه کردن
بندم خود اگر به پای نیست * سوز سرود اسیران با من است * دستی هست که اشک ازچشمانم می سترد و نویدی خود اگر نیست * تسلایی هست
با اینکه پاهاش ناراحتی داشت و پله ها رو به سحتی میومد بالا ، میگفت باعلاقه تو این اطاق وقتشو میگذرونه ! ازم پرسید؟
روشی جون داستانهای شهر هـِرت رو خوندی ؟
بطرف مـری که میرفتم تا بوسش کنم جوابش رو دادم " نه عمو جون" و از مری پرسیدم این کتاب رو داری ؟
گفت : " اگه دوست داری یکیش رو برات بگم پس گوش کن روشی "وبدون اینگه منتظر جواب من باشه شروع کرد با اون صدای گرمش قصه رو گفتن :
یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود،وقتی اون یکی بود و این یکی نبود . و با لبخند ملیحی که تو چهره اش بود ادامه داد
تو زمون های خیلی خیلی قدیم یک روز « بخت » از باغی می گذشت ، برخورد به « شعور » که روی نیمکتی نشسته بود و رفته بود توی فکر . رفت به سراغ شعور و به او گفت : بکش کنار ، من هم بنشینم .
اون وقت ها شعور هنوز تجربه ای نداشت . نمی دانست باید جوری بنشیند ، که برای دیگران هم جا باشد . برگشت و گفت : برای چه بکشم کنار ؟ مگر تو کی هستی ؟ چه چیزیت بهتر از من است ؟
بخت جواب داد : آن کسی برتر است که حاصل کارش بهتر است . آن بچه دهاتی را می بینی ، که توی آن مزرعه دارد زمین را شخم می زند ؟ بیا برو تو کله اش . ببین حال و روزش با وجود تو بهتر می شود ، یا با من ؟ اگر حال و روزش با وجود تو بهترشد ، من تا ابد پایم را می کشم کنار و در همه جا میدان را می سپارم دست تو ! شعور قبول کرد و برخاست و یک راست رفت توی کلۀ آن پسر دهاتی
بجه دهاتی تا دید شعوری به سرش هست، رفت توی فکر : یک عمرجان بکنم و دنبال گاو آهن سگ دو بزنم که چی ؟میروم دنبال یک کار بی دردسرتر و نان وآب دار تر ، گاو آهن را ول کرد به امان خدا و راه افتاد طرف حانه به خانه که رسید به پدرش گفت : بابا ! من از این زندگی خسته شدم و میخواهم بروم و باغبان شوم.
پدرش که تعجب کرده بود گفت : چه ات شده ؟ بسرت زده ؟ بعد از کمی فکر کردن به پسرش گفت باشه ! اگر دلت میخواد که بروی دنبال باغبانی من حرفی ندارم برو به امان خدا ولی بدون که این آب و ملک بعد از مردن من به برادرت میرسه !
پسر به خودش گفت : آب و ملک را می خواهم چکار ؟ و خانه و زندگی را ول کرد و رفت و وردست باغبان شهر هرت شد . ان هم چه وردستی ! « ف » از دهان باغبان در نیامده ، او می گفت «فرحزاد» . کار به جایی رسید که دیگر برای خودِ باغبان هم تره خورد نمی کرد و هر کاری راخودش صلاح می دانست ، انجام می داد . اوایل باغبان کفرش در میومد و از کوره در می رفت . اما بعد وقتی که دید کارها این جوری بهتر پیش می ره ، کوتاه آمد و
از آن به بعد باغ را سپرد دست پسر وخودش رفت پی کارش پسر درمدت کوتاهی چنان باغ و بوستانی ساخت که شاه از دیدنش حظ می کرد و صبح تا غروب با ملکه و دختر یکی یک دونه اش توی باغ گردش می کرد .دختر پادشاه شهر هرت ازآن دخترهای خیلی خوش بر و رو بود . اما ازدوازده سالگی زبانش بند آمده بود و هیچ کس یک کلام حرف از دهنش نشنیده بود شاه خیلی ازاین موضوع ناراحت بود و غصه میخورد ، گفته بود گوشه و کنار کشور جار بزنند که دخترش را به کسی میدهد که زبانش را باز کند و بحرفش بیاورد . پادشاهان و شاهزادگان و اعیان و اشراف از همه طرف داوطلب شده بودند ، بی آن که کاری از پیش ببرند . یک روز اون پسر دهاتی به خودش گفت : چرا من بخت خود را امتحان نکنم ؟ از کجا معلوم شاید من توانستم زبان این دختر را باز کنم . او برخاست و یک راست رفت به قصر پادشاه شهرهرت و گفت : آمده ام زبان دختر شاه را باز کنم . شاه و درباریان فوری او را بردند به اتاق دختر،دختر شاه سگ کوجولوی ملوسی داشت که خیلی خاطرش رو میخواست چون سگ باهوشی بود و زبان او را میفهمید پسر تا به اطاق پاگذاشت ، بدون اینگه محلی بدختر بگذارد رفت سراغ سگ و گفت : به به ! چه هاپوی قشنگ و ملوسی شنیده ام خیلی باهوشی . آمده ام سر یک قضیه ای نظر تو را بپرسم . ما سه نفر همسفر بودیم . یکی مان پیکرتراش بود ، یکی مان خیاط ، یکی هم من . یک روز گذرمان به جنگلی افتاد و مجبور شدیم شب را در همان جنگل سر کنیم . برای این که ازدست گرگ ها در امان بمانیم ، آتشی روشن کردیم و قرار شد به نوبت نگهبانی بدهیم .اول پیکرتراش نگهبان شد . ما گرفتیم خوابیدیم و او برای این که سر خودش را گرم کند و وقت رابکشد،یک کنده درخت را برداشت و از آن پیکر یک دختر را تراشید . تمام که شد رفت خیاط را بیدار کرد که نوبۀ نگهبانی توست . خیاط تا چشمش افتاد به دخترک چوبی پرسید : این دیگه چیه ؟ پیکرتراش جواب داد : حوصله ام سر می رفت ، گفتم محض سرگرمی با کنده درخت پیکر یک دختر را بتراشم . تو هم اگر دیدی وقت رو سرت سنگینی می کنه ، می توانی یک دست لباس براش بدوزی و تنش کنی به تو دیگه ! دختر بی جان پیکرتراش به چه دردی میخورد ؟ لباس خیاط چه فایده ای داره ؟ تو بودی که بهترین موهبت را به او دادی . تو بودی که روح و کلام به او بخشیدی . پس انصافا او به تو می رسه
خیاط فوری قیچی و سوزن و نخش را درآورد وشروع کرد به ببر وبدوز . لباس که حاضر شد ، به تن مجسمه کرد و آمد سراغ من که برخیز و نگهبانی بده . من از خیاط پرسیدم : این پیکر کیه ؟ جواب داد : والله ، پیکرتراش نمیدونسته وقتش رو چه جوری بکشه ، با کنده درخت پیکر یک دختر را تراشید ، من هم حوصله ام سر رفته بود ، لباس تنش کردم . تو هم اگر دیدی وقت روی سرت سنگینی می کنه ، می توانی حرف زدن یادش بدی .من هم نشستم و تا خروسخوان صبح حرف زدن یادش دادم . صبح که شد و همسفرهایم از خواب بلندشدن ، حرفمان شد . هر کدام می گفتیم دختر به من می رسه . پیکرتراش می گفت : من ساختمش . خیاط می گفت من پوشاندمش . من هم می گفتم : من به حرفش آوردم . حالا تو بگو ، هاپ هاپو ! انصافا این دختر به کی می رسد ؟ سگ لام تا کام هیچی نگفت . یک باره دختر شاه زبان باز کرد که : می خواستی به کی برسه ؟
تا دختر این حرف ها رو گفت ، پسر فورا جواب داد : خودت حکم خود را صادر کردی پس تو هم به من میرسی !!
یکی ازدرباریان درآمد که : اعلی حضرت پاداش خوبی برایت درنظر گرفته به شرطی که از این خواب و خیال ها نبینی . این لقمه ، پسر جان ! برای دهن تو خیلی بزرگ است . بهتر است پایت را به اندازه گلیمت دراز کنی و اعلی حضرت هم پشتش آمد که : آره جانم ! این لقمه برای دهن تو خیلی بزرگ است . عوضش می گویم پول چایی چربی به تو بدهند .
اما مگر این حرف ها به خرج این پسر می رفت ؟ برگشت و گفت : اعلی حضرت استثنایی قائل نشدند . خودشان جار زدند که هر کس زبان دختر مرا باز کند ، دخترم را به او می دهم . حرف شاه حکم قانون دارد . اگر شاه می خواهد رعیتش به حکم قانون گردن بگذارد ، خودش هم باید به حرفش عمل کند . پس شاه بایددخترش را به من بدهد مرد درباری هوارش بلند شد که : چه غلط کردن ها ! بیایید بگیرید و گردن این بزمجه را بزنید ! کسی که به شاه مملکت امر و نهی بکند ، باید گردنش برود زیر تیغ ! اعلی حضرتا ! بفرمایید همین الان گردن این زبان دراز را بزنند
شاه هرت هم عصبانی شد و گفت : بزنید گردن این پدرسوخته را
بلا فاصله آمدند و کت و کول این پسر را بستند و بردند که اعدامش کنند به محل اعدام که رسیدند ، بخت به دادش رسید . درآمد یواشکی به شعور گفت : بفرما ! حالا دیدی این پسر با وجود تو به چه روزی افتاد ؟ بکش کنار ، جایت را به من بده .
تا شعور از سر پسر پرید ، و بخت دستش را گرفت ، شمشیر خورد به سکوی اعدام و دو تکه شد . انگار که یکی زده باشد از وسط دونیمه اش کرده باشد . تا بروند و شمشیر دیگری بیاورند ، جارچی شاه به تاخت سر رسید و مژده داد، که محکوم مورد عفو قرار گرفته است . پشت بندش کالسکه سلطنتی آمد دنبال پسر قضیه از این قرار بود که بعد از این که پسر را می برند ، دختر شاه برمی گردد یواشکی به پدرش می گوید : حرف پسر بی ربط نبود و شاه باید به عهدش وفا کند . حالا اگر پسر اصل و نسب درستی ندارد ، شاه می تواند مثل آب خوردن ایل و تبار اشرافی برایش بتراشد و این یکی را هم قاطی بقیه اعیان و اشراف زاده ها جا بزند . شاه فکری می کند و می گوید : بد فکری نیست . این یکی را هم اعیان زاده می کنیم ! آسمان که به زمین نمی آید ! و بلافاصله حکم اعیان زادگی پسر را صادر می کند و دستور می دهد کالسکه سلطنتی را بفرستند دنبالش و به جای او همان مرد درباری را که شاه را تحریک کرده بود ، بگیرند و گردن بزنند !
روزبعد که پسر و دختر شاه توی کالسکه از عروسی برمی گشتند،سر راه دست بر قضا بر می خورند به شعور . می بینند شعور از خجالت سرش را می اندازد پایین و عین موش آب کشیده خودش را می کشد کنار و به بخت میگوید مثل این که تو از من واردتری .قصۀ ما بسر رسید کلاغه به خونه اش نرسید
می گویند ، از آنزمان به بعد هر وقت شعور بر می خورد به بخت ، ماست ها را کیسه می کند و میدان را می سپرد دست او
روحش شاد و یادش گرامیღ☆
¸.•*´
`*•.¸
¸.•*•ღ☆
نظرات ()از من بـَرِ مرنضی رسانیــد ســلام * * * وانگـاه بگـوئیــد با عـزاز تمام
کی مرد حسابی تو چرا با دخترت * * * بک لحظه نمیشی هم کلام
بخون و حالشو ببر
سلام به تو عزیزتزینم اگر داری میخندی و اون گودی رو لپته
اشتباه کردم ببخش 

اگر هم که نمیخندی باید یه فکر دیگه ای برات بکنم یواش یواش دارم حس میکنم دلم داره آب میشه اگر یه فکری براش نکنی دخترت گلت ، روشی جونت ، عشقت میمیره هاااا
اینو کی برام با خط خوشکل نوشته و قاب کرده؟
عشق آنروز بسر حد کمال انجامید
که پدر عاشق فرزند شد و عار نبود
اینم بخون حالشو ببر
_خواهش میکنم .آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم . اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم .
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی ، از پاسارگاد بیرون کشید . فرشته در کنار کوروش قرار گرفت . کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد .
_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد . کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت . به جز عده ی اندکی ، کسی به یاد او نبود .
کوروش بسیار غمگین شد اما گفت :
اشکالی ندارد . خوب آنها سرگرم کارهای روزمرۀ خودشان هستند .
فرشته تاسف خورد . در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند : عبدالله ! قاسم ! ...
_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم !!!
فرشته گفت : این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند .
_اعــراب ؟ !!!
بله . تو آنها را نمیشناسی . آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن ، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند .
کوروش برافروخت : یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند ؟ پس پادشاهان چه میکردند ؟
فرشته بسیار تاسف خورد . سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود .
بعد از مدتی کوروش گفت : تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم . مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند ؟
فرشته در جواب گفت : در ظاهر بله !
کوروش خوشحال شد : خدای را سپاس !
_ چه آیینی ؟
ف_ اسلام
_ چگونه آیینی است؟
ف_ نیک است
وکوروش بسیار شاد شد . اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند .
_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده . وفرشته چنین کرد .
_همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد . با نا باوری به نقشه می نگریست .
_پس بقیه اش کجاست ؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است ؟
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم . میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد ، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند . پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید : راستی شما از کجا می آیید؟
کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت : ایــران !
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من ، او یک تروریست متحجّر است !
عکس العمل آن مرد ابداً آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت .
قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان .
فرشته بغض کرده بود : اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام ، وضعیت اقتصادی ، فساد ، پایمال کردن حقوق بانوان ، زندان های سیاسی ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت : خداوندا مرا ببخش که بیهوده برخواسته ام پافشاری کردم ، کاش همچنان درخواب و بی خبری به سر می بردم . و فرشته گریست.
☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★
نظرات ()بازم سلام دوستای خوبم
این شعر رو خیلی دوست دارم وچون این عزیزترینم باهام سرسنگین 
شده و پست هایی رو که گذاشتم تصحیح نمیکنه
این شعر رو براتون میزارم که امیدوارم خوشتون بیاد .
خــدایــا !
من اگر جای تو بودم ، توبه میکردم
بدرگاه ملائک ، زین نصیحت ناشنیدن
زین لجاجت ، زین غرور و کبر
اندر خلقت شوم بشر
وزان بدتر ، دمیدی روح خود در این لجن
انسـانـش نـامیدی
امانت را بدستان خیانت بار او دادی
چه می گویم !
خلیفه خواندیش ، او را نیابت در زمین دادی
خداوندا تو علام العیوبی
از چه این مغضوب را اشرف به مخلوقات نامیدی ؟
تو گل را آفریدی ، باغ و بلبل ، نسترن
طوطی ، کبوتر با همه آزادگی
قمری ، پرستو ، اسب با آن نجابت
شیر را با آن صلابت
ای خداوند جمیل
ای دوستدار جمله زیبایی
چه کم بودت ؟
چه طرفی بستی از نقاشی این لکۀ زشتی
که بر سیمای زیبای جهان کردی
خــدایــا ! من اگر جای تو بودم
می ستاندم باز از آدم امانت را
و بر موجود دیگر عرضه می کردم
به ماهیها ، به دریا
یا که بر امواج ، بر طوفان
به جنگل ، بر درخت سرو می دادم
خلافت را به ببر و شیر میدادم ،نه بر آدم
به شیر ار داده بودی
از شکارش اندکی میخورد و قانع بود
نه بر آدم ، که خود را نیز می درّد
امان از او ندارد نی خود و نی هیچ مخلوقی
درنده خوتر از گرگ است بر ابناء خویش
که روباهان به میدان فریب او را غلامانند
و از ابلیس بربوده است یکجا گوی شیطانی
پلشتیهاش اهریمن خجل کرده
خــدایــا ! من اگر جای تو بودم
پاک میکردم جهان
زین مایه فسق و فجور و ظلم
زین بیدادگر ، زین آفت هستی
خــــدایــــا
گر حسابی و کتابی هست در کارت
بیا قدری تامل کن
تو رحمانی ، رحیمی ، عادلی ، غفار و وهّابی
کریمی ، قادری ، خلاق و آگاهی
تو خود گفتی بخیل است او
خسیس و خائن و خاطی
خداوندا ، خلاصم کن
بگو با اهرمن همداستان ، هم عهدو پیمانی
خـــدایــا ! من اگر جای تو بودم
دل نمی بستم به یک موسی و ابراهیم
که گر خیری در آنها بود ، صد شّر از پیش آمد
از آن معدود بی جان بت که ابراهیم را زیر تبر آمد
هزاران بت تراش و بت پدید آمد
هزاران بت پرست و بتکده ، لات و هبل آمد
و از عیسی نگو خود نیک میدانم
که او را رحمتی بود وسلامی ، لیک اندر پی
بنام او هزاران دوزخ سوزان پدید آمد
محمد را نگو ، هیهات ، در ساعات قبل از مرگ
در اوج شکوه و عزت و قدرت، کسی فرمان نبرد او را
چنان روی صلیب مرگ تیر آجین یاران شد
که عیسی اشک خون می ریخت بر حال نزار او
و اما بعد برپا شد ، هزاران مسجد و معبد
و قتل و غارت و تزویر ، دین بر دین
کرامت را نظر تنگی ، چپاول
دوستی را کینه ، رحمت را شقاوت
قسط را غارتگری معنی کند
خــدایــا ! من اگر جای تو بودم
سایه ام کوتاه میکردم ز سرِ این مردمان مانده در زنجیر
کز این سوزان و سنگین سایه ات ما را
نه خوابی بوده درچشم و نه آبی خوش گلویی را
نه راحت سر به بالین و نه در زنجیر آسودیم آنی را
خـــدایــا ! من اگر جای تو بودم
نــــــه !!
تو گر بودی بجای من چه میکردی ؟
بجز عصیان !!
چو میدیدی که کاخی سبز سر بر آسمان سائیده دیگر بار
و زیر گنبد آن کاخ
مریدانت به بسم الله رنگین سفره ها بگشوده
در حلقوم می ریزند، رنگارنگ از ماکول و از مشروب
و الحمدی به سیری گفته و تکبیرگو سجاده بگشایند
تا خرسند باشی و نبینی ، آن گرسنه کودک محزون
که در کوخی نچندان دور ، سر بر خاک
بابا را به خواب خویش می بیند
که نان در دست می آید
خدایا گر تو جای من بُـدی
نــــــه
همان بهتر ، تو خود باشی و من خود
★ ☆ ★ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★
نظرات ()
سلام و درود قبل از هر کلامی بشرط ادب به همۀ دوستای خوبم
تا نباشد چوب تر،فرمان نبرد گاو وخر / شده حکایت من ![]()
بزارید اول به این عزیزم یه چیزی بگم :
دیگه بهم نگی
ها
دیدی دروغ نگفتم
دوتا پست گذاشتم که شما تصحیح کنی و بزاری که نمیدونم چرا این پست رو زودتر گذاشتی
اما درمورد اینکه گفتی مطالعه نکردم ، خدمتت تلفنی عرض کردم به چه علت نت نمیومدم و اینم نشونۀ اینکه ازخوندن عافل نبودم درثانی آی کیوی من مثل توبالای130 نیست اگر غلط املایی زیاد نداشتم خودم آپ میکردم که بهم این تهمتها رو نزنی
♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥::♥
ســــال بلـــوا ؛ ستایش آزادی - انتقاد از واپسگرایی
و تمام شب را برای دخترهایی که درتنهایی از خودشان خجالت میکشیدند گریه کردم ، دخترهایی که بعد از خود متنفر میشوند و مثل یک درخت توخالی پوسته ای بیش نیستند و عاقبت به روزی می افتند که هیچ جای بدنشان حساس نیست ، روح وجسمشان همان پوسته است و خودشان نمیدانند چرا زنده اند ... ( از رمان / سال بلوا - عباس معروفی)
خوب یادمه سه سال پیش بود .برای سوالی که داشتم وارد اطاق کارت شدم و جلد بنفش روشن کتاب گوشۀ میز تحریرت نظرم رو بخودش جلب کرد . سوالم یادم رفت برداشتمش و شروع کردم کنارتو که مثل همیشه غرق نوشتن ویا بقول خودت خط خطی کردن بودی مقدمه اش روخوندن انگاری تازه متوجه حضور من کنارت شده بودی عینکت رو از چشم ات برداشتی و گفتی : "رمان خوبیه روشی ، داستان بعدی که خواستی بخونی ؛ اینو بخون "
منم چندشب بعد شروع کردم خوندمش ولی زیاد بهم نچسبید و تو این چندماه که رفته بودی ایران ( که منو مامان باشناختی که ازت داریم و میدونستیم تو این شلوغیها آروم نمیشینی و دلشوره داشت ما رو میکشت) دوباره شروع کردم بخوندنش و اینبار اونقدر از فضاهای بدیع و آدمهایی از جنس خودمون که تو داستان بتصویر کشیده شده خوشم اومد ولذت بردم که دوشبه تمومش کردم و با وجود اینکه سرزمین پدریم رو نمیشناسم ولی فضاها برام قابل درک بودو شاید هم بخاطر تعریف های تو بود که اینقدر برام شیرین اومد قصۀ سال بلوا قهقرا رفتن و تاراج گذاشتن آزادی ایران و مردم ایران رو بیان میکنه و داستان به شوریدگی و پوسیده شدن زن در نظام مردسالاری اشاره داره و از یاد رفتن زن درپشت پرده های پستو رو روایت کرده و آگاهانه نقش این اتفاق رو در چگونگی ساختاری اجتماع بیان میکند . معروفی با بیان و نگارشی زیبا به سبک رئالیستی همچون مارکز بابه تصویر کشیدن فقری که در اجتماع وجود داره موجب ذات پنداری مخاطب و شخصیتهای داستان شده ، ترس رو که از مرگ هم بدتره درجای جای روایت که برمردم سایه انداخته رو بخوبی حس میکنی و این ترس و فقر دست بدست هم موجب شده که در اجتماع چاپلوسی و خیانت ، شک و قتل سوق داده و ......که درست زمان حال رو برای من تداعی میکنه چقدر حرف زدم

منتظر نظرات شما دوستان خوبم هستم مخصوصاً تو عزیزترینم ، درضمن لینک رمان - فریدون سه پسر داشت - رو هم بزار اینجا که اونم دوست دارم بخونم
خنده برلبهایتان باشد شکوفا هرزمان * * * قلب پراز مهرتان تاهست هستی شاد باد تندرست وشادوخرم دور ایام برمراد * * * خانه تان پر رونق و بنیاد آن آباد باد
دوستتون دارم ![]()
نظرات ()
وقتی اینو بهم گفت :
" عزیزم آگاه بودن یا با خبر بودن در چنین حرکتهایی موجب اتحاد و پیشرفت خواست های مدنی ناراضیان میشه
دروغ هاشونو داری میشنوی دیگه ؟!
اطلاع رسانی بهترین کاریه که تو الان میتونی انجام بدی . خبر برسون ! (خبرهایی که از صحت اونا مطمئن هستی) تو که از نسل این تکنولوژی هستی
گلم در جنبش های بزرگ اجتماعی اطلاع رسونی از موثرترین کارهاییکه هر انسانی باید انجام بده
توی جنبش مشروطه : تلگراف
توی انقلاب 57 : نوار و کاست
این جنبش هم : اینترنت
پس " بیکار منشین که وقت کار است "
به این لینک ها سر بزنی خوبه !
http://ghalamnews.ir/default.aspx
http://farshad_72.persianblog.ir/post/178
منم خب به اندازۀ خودم یه قدم کوچولو برمیدارم .
امیدوارم که دیگه خونی به روی زمین نریزه .
نظرات ()